يه معجزه ديگه
نمي دونم چرا براي بابا بايد پيش بياد ... بابا چهارشنبه به اصرار عمه مرضيه راهي تهران ميشه (خيلي مفصله) و شب جمعه به سوي بيرجند حركت ميكنه كه به طبس نميرسه تصادف ميكنه يعني چپ ميكنه ... الان خودش ميگه حادثه خبر نميكنه الان برام معني ميشه .... ميگه ساعت 5 صبح بوده معلوم نيست چه طوري ماشين منحرف ميشه و بعد چند دور حركت در نهايت روي سقف مي ايسته ... و ماشين ميشه يه قوطي كنسرو خدا راشكر مرتضي حتي انگشتش زخم نميشه اما مادرش ( عزيز علي ) پاهاش نميدونم ميگن زخم شده ... خدايا تو را شكر نمي دونم اين چندمين دفعه هست كه به ما لطف كردي و معجزه را براي ما جاري ميكني . خدايا ممنونم پی نوشت : خدا را شکر عزیز را بردیم دکتر و هیچ مشکلی براشون پی...










